نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

یه شب سرد تنها تو اتاقم این شعرو گفتم واسه عزیزترینم 

هوا اینجا بس ناجوانمردانه سرد است
من اینجا دلم مهمان  درد است

هوایت با دلم درگیر جنگ است
دو چشمم بستر دریای اشک است

بیا دیگر توانم رو به مرگ است

بیا دیگر دلم بسیار تنگ است

 

 








نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

من
بهانه ای بیش نبودم...
این را مسیر نگاهت گفت...!!!

-----------
مریم




کلمات کلیدی :بهانه




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

چراغ دلم

به این رابطه روشن است!
پس...

دست یخزده ات را از روی پریز بردار!!!

----------

مریم




کلمات کلیدی :دست نوشته




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

میپسندم پاییز را که معافم میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم میپیچد و اشکی که در نگاهم موج میزند .....

آخر همه میدانند سرما خورده ام ...!!!





کلمات کلیدی :میپسندم پاییز را



...

نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

من و باران و خیابان های شب

چه قدم زنانِ عاشقانه ای!

 

سپاس گذارم

اگر نرفته بودی

این شب این قدر زیبا نمیشد!

"رضا کاظمی"




کلمات کلیدی :رضا کاظمی




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠

 

 

 

سلام دوستان چند تا از دست نوشته ها مو گذاشتم ، دوست دارم نظرتون و بدونم... شاعر نیستم نویسنده هم نیستم...گاهی برای خودم و دلم یه چیزایی مینویسم.... 

------------------------------------------

 

دلم که تنگ میشود ...
تنگ میشود دیگر...
نیاز به توضیح نیست ...
شاید تو هم روزی دلت تنگ شد ...
آن وقت میفهمی ...
انقدر خسته دلتنگ هستم
که نتوانم شرح دهم که دلتنگی چیست....
اما عجیب احساس دلتنگی میکنم...
کاش میدانستی دلتنگی چیست....
کاش....
-----------------------------------------

گاهی مجبور میشوی دوستی را کنار بگذاری...
بی هیچ دلیل قانع کننده ای برای او...
اما تو که خود خوب میدانی چرا این کار را کرده ای...
پس چه سخت است تو بدانی و نتوانی بگویی...
و چه سخت تر برای او که نمیداند و قضاوت هم میکند...

------------------------------------------------------

ببار باران
میدانم
آن که روزی با آمدن تو رفت
با آمدنت بر میگردد
ببار باران
ببار
---------------------------------------------------------
دلم امشب عجیب گرفت...
دلم امشب که نه...
چند شبی است گرفته است...
تو بگو با دل گرفته ام چه کنم؟!...
آرام نمیشود...
آرام نیست...
قرار ندارد...
بیا...
می آیی؟؟؟!!!

---------------------------------------------------

باران میبارد...
صدای قطراتی که روی شیشه پنجره اتاقم میخورد..
گویی تمام آرامش دنیا را برایم به ارمغان می اورد...
باران هم میداند ...
من ...
آرام نیستم!!!

----------------------------------------------------------

هوا سرد است
دلم یک چای گرم میخواهد.....
هوا سرد است
دلم یک جای گرم میخواهد...
هوا سرد است
دلم یک یار بی مانند میخواهد...

 

مریم

 

 




کلمات کلیدی :دست نوشته های من




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠

 

نگاهت را نمیخوانم، نه با مایی نه بی مایی!

ز کارت حرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی

گهی از خنده گلریزی

مگر ای غنچه گلزاری؟

گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه دریایی

چه میکوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی؟

به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی

درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر

چرا پنهان کنی ای جان؟ بهشت آرزوهایی

گهی با من همآغوشی گهی از من گریزانی

بدین افسونگری در خاطرم چون نقش رویایی

لبت گر پی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد

بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویایی

گهی از دیده پنهانی پریزادی پریرویی

گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی

به رخ گیسو فرو ریزی که دلهارا برانگیزی

از این بازیگری بگذر به هر صورت دلارایی

چرا زلف سیاهت را حجاب چهره میسازی؟

تو ماهی در دل شبها نه پنهانی نه پیدایی

زبانت را نمیدانم نه بی شوقی نه مشتاقی

نگاهت را نمیخوانم نه با مایی نه بی مایی

 

"مهدی سهیلی"

------

پ.ن: یکی از اشعاری که خیلی دوست دارم این شعر زیباست... و یکی از بیت هایی که خیلی دوست دارم  بیت: زبانت را نمیدانم نه بی شوقی نه مشتاقی/ نگاهت را نمیخوانم نه با مایی نه بی مایی...

براستی نه با مایی نه بی مایی!!!...

 

 




کلمات کلیدی :نه با مایی نه بی مایی! و کلمات کلیدی :مهدی سهیلی




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠


به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

شاعر: فاضل نظری









نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠

سلام...

امروز آلبوم دیگه مشکی نمیپوشم رضا صادقی رو گوش کردم...

تمام ترانه هارو دوست داشتم...

دستش درد نکنه ... یکی از یکی بهتر...

ترانه هایی که من دوست دارم  یادگاری ، خرابم نکن  ،چراغا رو خواموش کن  ...البته خرابم نکن رو بیشتر دوست داشتم 

خرابم نکن :

خرابم نکن ، عذابم نده ،چرا اینهمه سردی ،چی شده
یه حرفی بزن ، نگاه کن به من ،دارم خسته میشم جوابم بده
نذار کم بشم ، نخواه گم بشم یا حرفو حدیثای مردم بشم
با احساس موندن به من جون بده ، نجاتم از این حال ویرون بده ،نجاتم از این حال ویرون بده
نذار دق کنم، خسته شم، بشکنم ، ببین چشممو عاشقه ، این منم
نگو دیر و دوره ،نگو بی منی ،داری با سکوتت منو میشکنی
چیکار کردم اینجوری دلسنگ شدی، تو رویایه عشقم چه بی رنگ شدی
چی شد بی من از لحظه ها رد شدی، چی شد خوبه من اینقده بد شدی
نذار آرزوهام هدرشه همین، منم دل دارم میشکنه پس ببین
نذار پایه دوست داشتنا خم بشه ، نذار حسمون بیش از این کم بشه

از اون صبر ما مونده یک تار مو ، به جز حرف رفتن...یه چیزی بگو
به چشمام نگاه کن پر از خواهشه ، همه خواهشم از تو آرامشه همه خواهشم از تو آرامشه
نذار دق کنم، خسته شم، بشکنم ، ببین چشممو عاشقه ، این منم
نگو دیر و دوره نگو بی منی داری با سکوتت منو میشکنی
چیکار کردم اینجوری دلسنگ شدی، تو رویایه عشقم چه بی رنگ شدی
چی شد بی من از لحظه ها رد شدی، چی شد خوبه من اینقده بد شدی

......................

پ.ن: باید عرض کنم... ترانه شیر خسته بسیار زیباست...

الان دیگه نمیتونم بگم کدوم یکی از ترانه ها برام در اولویتِ تمام ترانه ها زیباست...

رضا صادقی عزیز

رسما از طریق همین وبلاگ کوچولوی خودم ازت تشکر میکنم ... دست گلت درد نکنه.. موفق باشی برادر...




کلمات کلیدی :دیگه مشکی نمیپوشم




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠

سلام

خیلی وقته مطلب نذاشتم...

یه کم خود درگیری دارم ...

کنجکاو نشین گاهی هممون اینجوری میشیم...

اتفاق هایی که میتونم نام ببرم مرگ ناصر خان حجازی بود که بد حالم و خراب کرد....

شنبه شکرخند برگزار شد ... جای همتون خالی خیلی خوب بود ...

دیگه اتفاق خاصی نیافتاده...

همین ....

وقتی تویی و بغض طنز و طنز بغض آلود،

وقتی تویی یه گله عالم مردود،

وقتی تویی و توبه و شعرهای دست به عصا،

وقتی تویی و ...




کلمات کلیدی :وقتی تویی و




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

----

پ.ن: بسیار زیباست... لینک دانلود این ترانه زیبارو براتون گذاشتم اگه دوست دارید دانلود کنید با صدای عیلرضا قربانی

از من بگذر








نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حـــاضــری دنیـــا رو بدی فقط یه بـــــار نیگاش کنی

بــــــه خـــــاطرش داد بزنی به خــاطرش دروغ بگی

رو همه چی خـــــط بکشی حـــــتی رو خــــط زندگی

وقتـــــی کــــسی تو قلبته حـــــاضـــــری دنیا بد باشه

فـــــقط اونــــــی کــــــه عشقته عـــاشقی رو بلد باشه

قــــید تــــــموم دنیا رو بــــــــه خــــــاطر اون میزنی

خــــــیلی چیزارو میشکنی تـــــا دل اون رو نـــشکنی

حـــــاضری کــــه بگذری از دوستای امروز و قدیمی

امــــــا صــــــداشو بشنوی شـــــب از میون دوتا سیم

حـــــــاضری قـــــلب تــــو باشه پیش چشای اون گرو

فــــــقط خــــــــدا نــــکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حــــاضری هرچی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حـــــــسابتو حــــسابی از مــــردم شـــــهر جــــدا کنی

حــــــــاضـــری حـــــرف قانونو ساده بذاری زیر پات

بــــــــه حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

وقـــــتی بشینه بــــــه دلــــــت از همــــه دنیا میگذری

تــــــــولد دوبـــــارته اسمـــــــشو وقتــــــی مـــیشنوی

حـــــاضری جونتو بدی یــــــه خــــار توی دساش نره

حــــــتی یه ذره گـــــرد و خـــاک تو معبد چشاش نره

حــــــاضری مـــــسخرت کنن تمـــــــام آدمای شـــــهر

امـــــــا نبینی اون باهات کرده واســـــه یــه لحظه قهر

حـــــاضری هــــــر جا که بری به خاطرش گریه کنی

بــــــگی کــــــه محتاجشی وبـــه شونه هاش تکیه کنی

حــــــاضری مردم همشون تــــو رو با دس نشون بدن

دیـــــونه های دوره گـــــرد واسه تـــو دس تکون بدن

حــــــاضری کــــــه بگذری از شهرت واسم و آبروت

مـــــــهم نباشه کـــــه کسی نخواد بشینه روبــــه روت

وقـــــتی کـــــــسی تــــــــو قلبته یــه چیز قیمتی داری

دیـــــگه بــــــــه چشمت نمیاد اگـــر کــه ثروتی داری

حـــــاضری هــــرچــــی بشنوی حتــــی اگـه سرزنشه

بــــه خــــاطر اون کسی کـــــه خیلی برات بـا ارزشه

حــــــاضری هــــر روز ســــر اون بـا آدما دعوا کنی

غـــرور تــــو بشکنی و باز خــــــودت رو رسوا کنی

حــــــاضری کـــه به خاطرش پاشی بری میدون جنگ

عـــــــاشق باشی امــــا بـــازم بــگیری دستت یه تفنگ

حــــاضری هــــر چی گل داریم دونه بـه دونه بشمری

بـــــسوزی از تب نگاش اسمشو وقتـــــــی مــــــیاری

حــــــاضری هــــــر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پــــشت سرت هــــرچی میگن چیزی نگی گوش بکنی

حـــــــاضری هـــــرچی که داری بیان و از تو بگیرن

پـــــرنده هـــــــای شـــــــــهرتون دونه به دونه بمیرن

حــــــاضری کــــه بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کــــسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس

وقتی کــــسی رو دوســــت داری صاحب کلی ثروتی

نذار کـــــه از دستت بـــــره این گـــــــنج خیلی قیمتی

......

پ.ن: هوای دلم ابری بود....این شد که این و گذاشتم...ناراحت








نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠


بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود:
فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت:

هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست...




کلمات کلیدی :خدا ناظر شماست




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

سلام...

 شنبه سوم اردیبهشت شب شعر شکرخند برگزار شد... دوستانی که نیومدن جاشون خالی بود... دوستانی هم که بودن حتما با نظر من موافق هستند که یکی از بهترین برنامه های شکرخند رو شاهدش بودیم...

برنامه با حضور آقای رفیع و خانم صداقتی برگزار شد... خانم ملک فرنود این بار هم نبودن به علت بیماری که دارن هنوز اجازه سخن گفتن ندارن... از همین جا باز هم براشون آرزوی سلامتی میکنم و امیدوارم که دوست عزیز ما زودتر خوب بشن...

شعر های خوبی شنیدیم... عکسای قشنگی هم دیدیم...و بعد  مهمان ویژه آقای بهروز بقائی تشریف آوردن روی سن... مردی بزرگ با روحی بزرگ و لطیف... 3 تا شعر ایشون خوندن یکی از یکی زیباتر ... بتونم حتما شعرها رو براتون میزارم...

این برنامه انقدر خوب بود که متوجه گذر زمان نبودیم و وقتی آقای رفیع گفت که ساعت یک ربع به هشته باورمون میشد... شخصا دلم نمیخواست برنامه تموم بشه...

از آقای رفیع به خاطر دعوت از آقای بهروز بقائی تشکر میکنم ...

و همچنین بابت برنامه خوبی که دارن ... و اجرای خوبشون ...همین جا از خانم صداقتی هم تشکر میکنم ....

امیدوارم که جلسه بعد خانم ملک فرنود عزیزم در این شب شعر حضور داشته باشن .








نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

قابل توجه علاقه مندان شب شعر طنز شکرخند

طبق اخبار واصله شکرخند 52 اولین برنامه این محفل ادبی در سال 90 روز شنبه 90/02/03 ساعت 5 بعدازظهر در فرهنگسرای ارسباران برگزار خواهد شد. دوستان عزیز با مراجعه به گیشه فرهنگسرا و پرداخت مبلغ 1000 تومان میتوانند در این محفل ادبی شرکت کنند.








نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

سلام .. امروز میخوام یه خاطره براتون بگم

سال پیش روز دختر بود که من خونه رو به سمت منزل داییم که تهرانپارس بود ترک کردم.. از اونجایی که معمولا هر روز رادیو گوش میدم، مژهتایم خروج من از خونه با تایم برنامه مورد علاقه ام یعنی ( جوونی دربست) یکی بود.. ناراحتدرنهایت طبق معمول هندزفیری گوشیم رو برداشتم و راهی شدم ... و خدا رو بابت اینکه علم این همه پیش رفت داشته و من در زمانی زندگی میکنم که این پیشرفت هست شکر کردم لبخند خلاصه خانوم یا آقای که شما باشی رسیدم نزدیکه فلکه سوم و باید میدون رو طی میکردم تا به اون سمت برسم ... که "آقای رفیع( طنزپرداز و نویسنده) شروع کردن به صحبت کردن و تبریک گفتم به دخترا .. بعد گفتن یه شعری هم هست که براتون میخونم"... از اونجایی که قبلا کارای ایشون و خونده بودم و تو شب شعر شکرخند هم شرکت داشتم ودارم، هنوز ایشون شروع نکرده بنده لبخند رو لبام نقش بست.... تصور کنید ... دارید رد میشین از خیابون لبخند هم دارین... نیشخند  تمام هواسم به رادیو بود و اصلا توجهی به ماشین های اطراف نداشتم ..آقای رفیع شعر رو خوندن ما شنیدیم (ما یکی من بودم بقیه رو نمیدونم کی بود ) شنیدن همانا قهقه بنده همانا ترمز زدن یه پژو همانا....

حالا من دارم میخندمخنده آقاهه از ماشین پیاده شده و داد بیداد راه انداختن ، بنده هم چیزی نمیشنیدم این شکلی بودم نیشخند

اصلا متوجه نشدم چی گفت ولی حدث میزنم  هر چی فحش بود نثار بنده و کل فامیل بنده کرد ، آخه صورتش بد جوری سرخ شده بود از خود راضی

خب نمیشد شعر رو از دست بدم ... حالا شعر چی بود ...

دختری کردسوال از مادر                      که چه طعم و مزه دارد شوهر؟

این سخن تا بشنید از دختر                   اندکی کرد تامل مادر

گفت با خود که بدین لعبت مست           گربگویم مزه اش شیرین است

یا غم شوی روانش کاهد                       یا بلافاصله شوهر خواهد

ور بگویم مزه آن تلخ است                     تا ابد می کشد از شوهر دست

لاجرم گفت به او ای زیبا                        ترش باشد مزه شوهرها

دخترک در تب ودر تاب افتاد                    گفت:مادر دهنم آب افتاد!!


خدایی شما بودین نمیخندیدین؟؟؟؟ ...نیشخند راستی یادم رفت بگم شاعر این اثر آقای مهدی سهیلی هستن...لبخند

----------------

پ.ن: یه غلط املائی دارم ... میشم 19نیشخند، جالب اینجاس که خودم اصلا متوجه نشدم... همچین با اعتماد به نفس نوشتم (حدث)، بیچاره دهخدا... یکی از دوستان یاد آوری کرد که زین پس این شکلی بنویسم (حدس) نیشخند، از اونجایی که برای خودم خیلی جالب بود غلط املائی رو درستش نکردم گفتم بمونه برای یادگار خب فکر میکنم این سوتی دوم از بنده تو سال 90... منتظر سوتی های بعدی باشید چشمک








نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

خب دست همتون درد نکنه.. جوابها جالب بود.. هر کدومتون نظر متفاوتی داشتین البته چند نفری هم عقیده بودن... من خودم اولین نفری بودم که جواب این سوال رو در فیس.بوک دادم... خیلی هم تند رفتم راستش میتونم بگم برای اولین بار احساسی برخورد نکردم.. بعدش خودم تعجب کردم که چه بی رحم شدم.. اما خب واقعیته دیگه... خودمو که نمیتونم گول بزنم...

اینم پاسخ من:

هیچ کدوم... اونی که دوسم داره ... احتمالا من دوسش ندارم.. اونی که دوسش دارم ...حتما من و دوست نداره... اگه اونی که دوسش دارم نجات بدم شاید بخاطر کاری که براش کردم بخواد دوسم داشته باشه .. که مورد پسند من نیست... این دوست داشتن نیست.. اونی هم که دوسم داره اگه من دوسش نداشته باشم ...برعکس همون میشه... در حالی که میدونم همیشه همین بوده و هست...

بی رحمانه بود خودم میدونم چشم








نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

یکی از اقوام که دوست خوبم هم هست یه سوال ازم کرد که من باید جواب میدادم...

برام جالب بود سوال رو میزارم دوست دارم شما دوستان هم نظر خودتون بگین ... لبخند

دو نفر با هم دارن پرت میشن تو دره و تو میتونی یکیشو نجات بدی ، اون کدومه؟؟؟؟؟
اونی که دوسش داری یا اونی که دوست داره؟؟؟؟؟؟؟

لطفا دلیلشم بگین ...

 




کلمات کلیدی :سوال




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠

دلم گرفته پدر
، برایم بهار بفرستید...
ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید...
دلم گرفته پدر ! روزگار با من نیست ...
دعای خیر و صدای دوتار بفرستید...
اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار
برای دخترک خود " قرار " بفرستید...
غم از ستاره تهی کرد آسمانم را...
کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید...
به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند...
در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید...
تمام روز و شب من پُر از زمستان است
دلم گرفته برایم بهار بفرستید

-------

گاهی وقتا احساس میکنم زیادی به آدما بها میدم ... این خیلی بده خودم میدونم ... انقدری که دیگه فکر میکنن این وظیفه منه ، هیچ وقت، هیچ وقت ، هیچ وقت کاری رو بخاطر این که دیگران ازم تعریف و تشکر کنن انجام ندادم... همیشه میگم اگه کاری میکنم به خاطر دل خودم میکنم چون حس خوبی بهم میده ... اما یه جاهایی دلم برای خودم میسوزه ...دلم میگیره... اما باز هم چیزی نمیگم حتی به روشون هم نمیارم... بلد نیستم یاد نگرفتم ... تو ذاتم نیست هر چقدر هم سعی کنم که این جوری نباشم نمیشه نمیتونم یه چیزایی تغیر نمیکنه ...به خودم سخت میگذره میدونم ...

واسه خیلی ها شونه بودم ولی کسی برام شونه نبود...





کلمات کلیدی :دلم گرفته پدر




نویسنده : مریم کرمی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠


همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشیم

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود

-------------

خودم که خوندمش گریه ام گرفت ناراحت